![]() |
![]() |
|
| تاریخچه و فرهنگ ترکمن |
|
الف): صحراي تركمن
ارتفاع اين دشت در سواحل درياي خزر پائين تر از سطح درياهاي آزاد است ولي هر قدر بسمت خاور ، پيش رويم مرتفع تر مي گردد تا آنجا كه در منطقه گنبد كاوش ارتفاع به 38 متر ميرسد. حد شمالي اين جلگه رود اترك و مرز اتحاد جماهير شوروي ، وحد جنوبي آن خاكريزي شاه مرز مي باشد كه مرز مشترك قراء فارس نشين و تركمن ،بوده است. ب): مردم تركمن ج): صحراي تركمن تا 1312 البته اين دسته، دام هم داشتند، ولي تعداد دام هاي آن ها، آن چنان بود كه عنوان دامدار پيدا كنند. چمورها ساكن بودند و كوچ نمي كردند.دسته ديگر، چارواها بودند، كه اشتغال عمده آنها دامداري بود، و بدنبال مرتع از جائي به جائي، نقل مكان مي نمودند. البته اين دسته، دام هم داشتند، ولي تعداد دام هاي آن ها، آن چنان نبود كه عنوان دامدار پيدا كنند. چمورها ساكن بودند و كوچ نمي كردند.دسته ديگر، چارواها بودند كه اشتغال عمده آنها دامداري بود، و بدنبال مرتع از جائي به جايي، نقل مكان مي نمودند. بگفته ديگر ييلاق و قشلاق (سردگاه و گرمگاه) مي كردند. ولي نه چندان كه عنوان زارع بيابند. توليدات زراعتي آنها، حالت خود بسندگي داشت.انگيزه اصلي در اين نظام، بر طرف كردن حاجت هاي شخصي از طريق خود مصرفي در خانه يا «اوي» و يا در اوبه،و نيز فروش اضافه توليد در بازارهاي محلي بود، بدون اينكه كسي حق داشته باشد از ثمره و دسترنج ديگري استفاده كند.در اين نظام، هر يك از طوايف مي توانستند، در صورت خشكسالي و كافي نبودن علف، و يا اشكالات طبيعي در يورت طايفه ديگر به كشت و زرع، و چرانيدن اغنام و احشام خود بپردازند، بدون اينكه نيازي به كسب اجازه از طايفه صاحب يورت باشند، و يا ملزم گردند باج مرتع و يا بهره مالكانه بپردازند. شرائط جغرافياي طبيعي، و خصوصيات انساني تركمن، چنين وضعي را اقتضاء مي كرد. در اين خصوص دكتر ا.ك.لمبتون چنين مي نگارد…زمين تركمن ها بي نهايت حاصلخيز است و هر قبيله در هر جا كه فرود ايد در زمين پيرامون خود همچون يورت شخصي يا موروثي خود عمل مي كند…هر چند كه در صحراي تركمن «بهره مالكانه» و «باج مرتع» بين طوايف تركمن معمول نبود، و هيچكس خود را محق به تحصيل چنين در آمدي نمي دانست، ولي بر عكس اگر كساني از خارج صحرا براي استفاده از مرتع اقدام مي كردند، ملزم به پرداخت باج بودند. زيرا مالكيت تركمن در صحرا، از نظر دولت هاي مركزي و همسايگان فارس، مورد تاييد بود.دكتر لمپتون دراين مورد اضافه مي كند:قاطرچي هاي سمنان، شاهرود و استراباد معمولا چهارپايان خود را براي چراندن به تركمانان مي دهند و در مقابل از قرار هر راس يك تومان باج به آنان مي پردازند. تا اين دوره. غالب دامداران فارس براي اينكه گوسفند خود را در صحرا بچرانند، باجي مي پرداختند، كه اين رسم فقط بين تركمن و غير تركمن معمول بود. ![]() هر يك از طوايف تركمن، به وسيله شورائي كه «ياشولي ها» يا به گفته ديگر ريش سفيدان، اداره مي شد، بدون اينكه مقررات مدوني را جع باين موضوع وجود داشته باشد. اگر كار مهم و مساله و اشكالي پيش مي آمد، بلادرنگ يا شولي ها بدور هم جمع مي شدند و جلسه خود را تشكيل مي دادند و پس از بحث و گفتگو و بررسي دقيق موضوع تصميم مي گرفتند كه در اين مورد چه بايد بكنند. سپس موافق و مخالف براي اجراي راي شورا دعا مي خواندند و همگي چه موافق و چه مخالف بپا خواسته با عزمي راسخ متفقا براي اجراي آن تصميم به راه مي افتادند. اگر موضوع راجع به يك او به بود، يا شولي هاي آن اوبه، واگر بزرگ تر بود يا شولي هاي طايفه و چنانچه مربوط به صحراي تركمن بود يا شولي هاي تمام طوايف تركمن، به شور مي پرداختند.دكتر لمپتون چنين مي نويسد:تمام ايل زير فرمان يك ايلخان نيست. در مواقع لازم بزرگان و شيوخ و ريش سفيدان او به گرد هم مي آيند و با هم مشورت ميكنند و بر وفق نظر اشخاص مبرز و بزرگان و حتي افراد ساده ايلي، نسبت به كارهائي كه بايد انجام دهند، تصميم مي گيرند.فريزر، محقق ديگري كه در سال 1381 كتاب خود را نوشته است، در اين خصوص متذكر مي شود كه يموت ها و گوگلان ها خان ندارند، بلكه ريش سفيداني دارند كه در حق آنان نهايت احترام را به جا مي آورند و در تمام مواردي كه مربوط به مصالح عامه باشد، پند آنان را مي شنوند، و اين ريش سفيدان دعاوي را هم فيصل مي دهند.هـ . ل . رابينو، كه سالها كنسول انگليس در گيلان بوده و سفري به مازندران و استراباد نموده، در اين مورد مشاهدات خود را راجع به آئين اجتماعي مردم تركمن چنين منعكس مي سازد: تركمن هاي ايراني بدو قبيله منسوب اند. يموت و گوگلان كه به تيره هاي جزء و دسته هاي كوچك و آنها نيز بدسته هاي كوچك تر تقسيم مي شوند. اين قبيله ها رئيس خاصي ندارند. با آن كه هر تيره يك آق سقل و يا ريش سفيد دارد، ولي مقام او منشاء قدرت و اثري نيست و فقط بواسطه كبر سن و تجربه و نفوذ شخصي به آن مقام مي رسد… در صحراي تركمن، همه مكلف بودند كه به يكديگر كمك كنند. اگر مشكلي براي كسي، و يا «اوي» و«اوبه» پيش مي آمد، مثلا«سيلي جاري مي شد و خساراتي به بار مي آورد، خانه اي ويران مي گشت، مرگ و ميري در دامها مي افتاد، و يا قحطي در نقطه اي ايجاد مي شد، شورا يا شولي ها بلادرنگ تشكيل مي شد و براي حل مشكل به بحث مي پرداخت . اين شورا، هزينه جبران خسارات را سرشكن مي كرد، و هر خانه سهمي مي داد و يا تصميم مي گرفت كه ديگران براي رفع مشكل، چه بايد بكنند.گاهي با سرشكن كردن هزينه ها، موضوع فيصله مي افت، و زماني افراد او به همه ملزم مي شدند كه به طور دسته جمعي به كار مجاني و بلاعوض به پردازند، و بياري مصيبت ديده بشتابند. اين معاضدت و كمك ها ياور ناميده مي شد. … مردم گوكلان افرادي كشاورزند … تجارت گاو گوسفند و پارچه ابريشمي دارند و درخت توت پرورش مي دهند و كرم ابريشم تربيت مي كنند … مصنوعات ايشان نمد ، فرشهاي زبر ، و مقداري پارچه هاي ابريشمي است ژوبر سياح و محقق فرانسوي راجع به تجارت تركمن ها چنين مي نويسد: شهر هشترخان چند كشتي نيز به مصب رود گرگان مي فرستد كه كمي در مشرق قلمرو استرآباد است . تركمن ها به آنجا پوست بره و دارو مي آورند… سطح مصرف پائين بود ، و اين اضافه توليد ، بصورت اجناس قيمتي و طلا و نقره در مي آمد . در سال هاي بعد از 1312 كه بانك ملي ايران براي تامين پشتوانه اسكناس شروع بخريد طلا و نقره نمود، دلالان از هر سو به تركمن صحرا نفوذ كردند . يكي از اين دلالان وقتي به نگارنده اظهار داشت كه در سالهاي مزبور طلا و نقره در خانه ها و اوي هاي تركمني به حد وفور بود . هر زن و دختر تركمن به تناسب بضاعت تا چند كيلو نقره و طلا بصورت تزئينات ، بر لباس ها و يا در صندوق هاي خود داشتند و علاوه بر اين در اغلب خانه ها ،سكه هاي طلا و نقره در خرجين ها نگهداري مي شد. |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط رسول چوگان (بندرترکمن) |
|
|
ترکمن ها رقص نمایشی خنجر را در مراسم مختلف نظیر جشن و اعیاد و یا جشن های بزرگ قبیله ای اجرا می کنند . درباره ریشه تاریخی این رقص اطلاعات کاملی وجود ندارد،گویا این رقص به رقص دراویش صوفیان مربوط بوده و در میان ترکمن ها نیز مروج آن فرقه نقشبندیه و یکی از یاران و شاگردان بهاء الدین معین <مشرب دالی> بوده است. برخی از محققان معاصر، رقص خنجر ترکمن ها را همانند آئین گوات در بلوچستان و آئین زار در خلیج فارس می دانند و این نوع آیین و مراسم را علاج بیماری های روحی روانی می دانند و به ویژه آیین پرخوانی <خواندن زیاد اوراد و حرکات نمایشی دست پا> را به <شمن> مرتبط می سازند. در دوران باستانی ،بیماری های روانی را با نی و ساز چاره می کردند و بر بالین بیمار چنگ و تار می نواختند.
نحوه اجرای ذکر:در حالت ایستاده 1- ایا دوسلار برادرلار الیمدان شو نقاریم اوشدی توتای دیسام قولیم یتمز ایکی باقیم اوزلیب قاچدی آمین خدا ، آمین خدا
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط رسول چوگان (بندرترکمن) |
|
|
صحر ا ميزدا كؤپ حاديثا بوليپدير چا غا ، اِ نه اؤدلا رينا يانيپ دير گؤزلئر گؤريپ ، اول زماندان دؤشينيپ ماغتيم قلي ناصيحات لار يا زيپ دير كيم اوكيپدير ؛ كيم دوشينيپ يازيپدير كيم ايلي نينگ آجي سيرين بيليپ دير كيم اوقيپ دوشين مَني كعبه تاپان دوستلارا ماغتيم قلي نگ نا صيحاتي ني لِسين شيله ياغداي ايلي ميزدن گئچيپ دور هر كيم بولسا بير طارا پا چا پيپ دور ياغا سالان پيشمه چؤره ك پيشيپ دور هِر تاراپ دا بلبل سِسين ساچيپ دور كيم ايليني قارا تام دان آتيپ دور كيم اؤزيني هر كيم ليگه ساتيپ دور اِ شيتمه يان سسِسيز قالان دوستلارا ماغتيم قلي نگ نا صيحاتي ني لِسين بارديم يانان دوستلاريمينگ ياننا با ستي مني اودلار توتان جاننا توتدي منينگ بوزا دؤنِن اِليمي سالدي مِني سِسيز قالان باغينا سؤز لِر بيلِن هِر بير كيشين زار اِتدي هِر باقيشدا جان دؤره دي جانيما ايل سؤزيني اشيت مِجِك دوستلارا ماغتيم قلي نگ ناصيحاتي ني لِسين قوشغي : رشيد آهنگري دان
ترجمه : خسته ام من از راه رفتن خسته ام من از سخن گفتن و سخنور خسته ام من از راهِ خسته، خسته ترم من از دنياي بي رسم و نشان، خسته ام به نام و نشان دوست، دوستي نوشتم به رسم خدايان، بنده گي ساختم به آواي اجداد، جدي دگر ساواندم ولي باز هم من از جدم خسته ترم به ياران ني سرودم، به ميخانه مي سپردم به هر آنگاه كه گه سروشش بود، جملگان شدم آنجا كه جايش بود، بسان جاي پايش شدم كه افسوس منم باز همان خسته دلان دلبر شدم. بمن آموختند كه سير عشق از دل برآيد بمن گفتند كه نامت بجان عشق به پرواز برآيد برآن شد دلبري دل شكن و دلقمر از جان و دل بسرود كه افسوس منم باز منم خسته تر از دل شده ام. بر من و ماي يكتا از دل و دلبر بگويند تو را چه كه از من وتو، ماي يكتا بسازند در كاسة كوزه، نه از تر، كه به دل، شراب بريزند ولي باز منم كه از من و تو به دلدادگان خسته ترم. به فريادم نه تو كه من از تو بشنيدم سخن به سرود عشق نه از عشاق بشنيدم به دوستي نه از دوست داشتن بشنيدم كه با ز منم سخن از تو و از ما به شنيدن خسته ام. من از درياي بي آب از تشنه گان بي تاب خسته ام من از فصل بي سرشت از تابش بي طپش خسته ام من از رؤياي دلبستن به كام نيستي رسيدم در اين راه باز منم كه از زندگانِ بي رمق خسته ترم از خودم بيگانه تر كس نيافتم كه از بيگانه گي خسته ام از دل سپردن بر تن بي روح مستان خسته ام آفتي بر تن نشست و دل به خاموشي گريخت بار الاها اين منم از بندگي در باغ پستان خسته ام. از: رشيد آهنگري
آيريلديم بولبولم، آهي ـ زار چكيب تأزه گلزاردان آيريلديم گؤزدن قانلي ياشيم تؤكوب اول سئور يارادان آيريلديم يارا ياراشار سرمهچه صفاتين سؤيلهرهم نئجه لبي شكر آغزي غنچه زلفي قارادان آيريلديم شيرين جاندا يوخدور طاقت جبري آنين جانا راحت قاشلاري فتنهلي آفت چشمي خونخواردان آيريلديم آيريلديم غنچه گولومدن سياه ساچلي سنبولومدن خوش آوازلي بولبولومدن شيرين گفتاردان آيريلديم دهلي كؤنلوم آرزيماني كلي گؤزللرين خاني سككيز جنتين بستاني باغچالي باغدان آيريلديم ائللري وار دينلي ـ دينلي ساويق سولو ، تر اؤلنلي ائلي گوكلان، آدي منگلي نازلي دلداردان آيريلديم مختومقلي عاشق مستان باغلاديم شانينه دستان منزلگاهي باغ و بوستان آلمالي ناردان آيريلديم
توركمنين (هجايي 4 + 4 + 3 بر وزن منظومهي حيدربابايه سلام) جيحونايلن بحر خزر آراسي چؤل اوستوندن اسر يئلي توركمنين گول غونچهسي قره گوزوم قرهسي قرهداغدان انر سئلي توركمنين حق سيلاميش واردير اونون سايهسي چرپيشار چؤلونده نري ـ مايهسي رنگ برنگ گول آچار ياشيل يايلاسي غرق اولموش رئيحانا چؤلو توركمنين آل ياشيل بورهنيب چيخار پريسي قوخويوب برق ويرار عنبرين ايسي بگ توره آق سققل يوردن يئيهسي گؤرن توتار گؤزل ائلي توركمنين اول مردين اوغلودور مرددير پدري كور اوغلو قارداشي سرخوشدور سري داغدا ـ دوزده قووسا اووچولار ديري آلابيلمز يولبارس اوغلو توركمنين كونوللر اورهكلر بير بيليب باشلار دارتسا ياغين ويرار تورپاقلار داشلار بير سفرهده طيار قيلينسا آشلار گوتورولر اول اقبالي توكمنين گؤيول هاوالانار آتا چيخاندا داغلار لعله دؤنر قئيه باخاندا بال گتيرهر جوشوب دريا آخاندا كسيلمز ميوهسي ـ بالي توركمنين غافيل قالماز دؤيوش گونو خوار اولماز قارغيشا نظره گرفتار اولماز بولبولدن آيريليب سولوب سارالماز دائم عنبر ساچار گولو توكمنين تيرهلر قارداشدير اروغ ياريدير اقباللر ترسگلمز حقين نوريدير مردلر آتا چيخسا ساواش ساريدير ياو اوستونه ياودير يولو توركمنين سرخوش اولوب چيخار جگر داغلانماز داشلاري سينديرار قولو باغلانماز گؤزوم غيره دوشمز گؤيول اگلنمز سؤزلر مختومقولو ديلي توكمنين
يوسف دئيه ـ دئيه من يعقوبم آهی ـ زاری چئكهم يوسف دئيه ـ دئيه گؤزلريمدهن قانلي ياشی تؤكهم يوسف دئيه ـ دئيه فلك آغلار گؤزياشيما نه سودا دوشدو باشيما مجنون اولوب داغ باشينا چيخام يوسف دئيه ـ دئيه هر طرفدن چؤلكه ـ چؤلكه بولوت اوينار كؤلگه كؤلگه اونايكي داغ يئددي جؤلگه سؤكهم يوسف دئيه، دئيه گئتدي يوسف گلمز خبر دوروب آغلارام هر سحر قالا ـ قالا، شهههر ـ شهههر سؤكهم يوسف دئيه ـ دئيه مگر يوسف دوشدو چايا جمالين دييب باخام آيا عراق زمين، كربلايا باخام يوسف دئيه ـ دئيه حسرتيمه فلك آغلار عاشق اولدو ديلسيز زاغلار فرهاد اولوب بؤيوك داغلار يئخام يوسف دئيه ـ دئيه اؤتهر ايام دؤنه ـ دؤنه گئچر بو جان يانا ـ يانا ائرته، آخشام، آيا ـ گونه باخام يوسف دئيه ـ دئيه يوسف گزهر ديلدن ـ ديله شيدا اولوب چؤلدن ـ چؤله سوراغ ساليب ايلدن ـ ايله چيخام يوسف دئيه ـ دئيه مختومقولو دوست اوزوندن دورماز ياش آخار گؤزوندن بولبول اولوب يار سؤزوندن اوخام يوسف دئيه ـ دئيه خوشقال گؤزه ل شيرغازي شيرغازی نام مدرسهای است که مختومقلی سالها در آن درس خوانده است و اين شعر را هنگام رفتن از مدرسه به پاس و ياد سالهايی که در آن سکونت داشته است سروده. يورد ائيلهييب اوچ ايل يئديم دوزونو گئدهر اولدوم خوشقال گؤزهل شيرغازي اؤتوردوم قيشيني، نوروز ـ يازيني گئدهر اولدوم خوشقال گؤزهل شيرغازي حقدن بيزه بويروق باغليدير بيليم سنده تعليم آلدي آچيلدي ديليم گلسين دئييب قرار اول «گركز» ائليم گئدهر اولدوم خوشقال گؤزهل شيرغازي سلجرهرهم ايندي آقي قاراني دوست رقيب قارداشيم حقي ياراني اوخودوم قوتارديم كتاب قورآني گئدهر اولدوم خوشقال گؤزهل شيرغازي عقليم قيسقا وئردي كاسام قاينادي جگر تلواس وئردي گووين اوينادي دولانماق هوسي مني قويمادي گئدهر اولدوم خوشقال گؤزهل شيرغازي جوشغون اورهگيمده موج وئرار ياتماز قاينار غضبلنر هئچ لايه باتماز علم تعليم آلان سني اونوتماز گئدهر اولدوم خوشقال گؤزهل شيرغازي پيمان دولماي گلسك طاقت ائتمايين پنهان ظاهر قيلماز عقيل گئتمايين بادپاي آتلانيب سير ائتمايين گئدهر اولدوم خوشقال گؤزهل شيرغازي قوم گؤلونه گيرسهم غواص اوزهرهم بيحسرت يايناييب[اويناييب] بيغم گزهرهم دهان ايچره عسل زبان ازهرهم گئدهر اولدوم خوشقال گؤزهل شيرغازي كامل اولوب سرانجامليق قيلميشام مشقتله اول پدردن قالميشام كعبهمدن آيريليب جدا اولموشام گئدهر اولدوم خوشقال گؤزهل شيرغازي قصبدا ساي گؤزلهييب كمانا دوشدوم نيسان قويدو عمان قايناديم جوشدوم خوشقال بوگون جيحون بحريندن آشديم گئدهر اولدوم خوشقال گؤزهل شيرغازي مختومقولو تاشلاب گووين جفاسين سئلادي پيريني ملا صوفيسين دائم اونوتمارام قيزيل قاپيسين گئدهر اولدوم خوشقال گؤزهل شيرغازي
ديرناغي دميردن، تالانچي دونيا! ايشين يوخدور ناموسايله عارايله جور و جفاسي چوخ، يالانچي دونيا قويمازسان گزمهگه ياري يارايله محبّت اووجوندان يار بير گول دئسه حاجتيني ايسته مندهن آل دئسه بير گون دوردون، بير گئجه هم قال دئسه قدم قويسام آياق يئرينه سرايله اسديكجه اوج ائدر دونيانين يئلي قصد ائدسه، قورودار درياي نيلي بيرگونده اسريديب مست ائدهر فيلي بير گون ده نيست ائدهر پشه پرايله زميننين اوستونده داغلار چئكرسن تماشاگر اولوب كسه چيخارسان هر نه واردئ بير وجهايله ييغارسان جلگهني سيلايله، داغي قارايله تلموروب دادائتسه قولاق توتمازسان آغلاييب ياش توكهنه رحم ائدمزسن جان متاعين آلسان قاييديب ساتماز سان يئنه دونوب آلماق اولماز زرايله ليلي اوچون نه جور ائتدين مجنونه ظاليم! انصاف ائله بو ناحق خونه گونده قيرخ آت بزييب وئردن قارونه عيسي ميدار وئردين تكجه خرايله مختومقولو آيدار: ايشين تالاندير بو نوبت چوخلاردان گليب گئدندير اعتباين يوخدور سؤزون يالاندير دوست قويمادين يكسان ائتدين يئرايله
پروانه اولدوم ايندي عشق آتشينه دوشدوم، پروانه اولدوم ايندي شوقون كؤزونه كويدوم، بريانه اولدوم ايندي جسميم كبابه دؤندو گريانه اولدوم ايندي گنج ايستهينلر گلين!? ويرانه اولدوم ايندي آيريلديم اغيارلاردان بيگانه اولدوم ايندي چيخارديم باشدان ايندي، دنيا هواسين مطلق نه فرشه آياق باسديم، دولان، اؤزونه باخ كول اولوب يئله ساوريل، اول گذره جانين ياخ لازم الدو اوخوماق «انا الحق» و «من الحق» مي ايچيب ميخانهدن مستانه اولدوم ايندي دونيا مندن هزل ائتمز، من هم بهره آلمارام اودوم اوتگور درديم چوخ، خوشوقت اولوب گولمهرهم آغبر بها عالمي، آلتي پولا آلمارام دوست هانسي، دوشمن هانسي، فرقين ائده بيلمهرهم هئچ كيمسه آنماز حاليم عيانه بيلديم ايندي بير مقامه توش اولدوم، فكر اوندا فكره باتدي جان اوندا جاندان اولدو، اِسسيندن گئديب ياتدي جسد يولدا يوخ اولدو كؤنول اؤزون اونوتدي عشق قوشون يئغيب گليب عقل ملكين داغيتدي تالانه وئريب عقليم ديوانه اولدوم ايندي مختومقولو، هر زمان نئليهيين اولماي گريان فكر لايينه باتديم چيخا بيلمز من بير يان گؤوره خراب تن تراب كؤنلومون شهري ويران جان، جسددن آيريليب، عقلدن قالديم عريان ايش گلدي باشا دوشدو مردانه اولدوم ايندي
دوشن گونلريم دوققوز آي ياتميشام آنام قارنيندا گؤز آچيب دونيايا دوشن گونلريم دؤرت آياغا گزديم آنام الينده سككيز آيدا هم گولوشن گونلريم بيريمده بيلمديم ياخشي ياماني ايكيمده تانيديم آتا ـ آناني اوچ ياشيمدا تانري وئردي زباني دؤرت ياشيمدا داش آتيشان گونلريم باشيمي اؤتوردوم باهار ـ ياز ايلن آلتي ياشدا قاوالاشديم باز ايلن يئددي ياشدا ايشيم اولماز قيزايلن سككيزيمده ديشم دوشن گونلريم دوققوزومدا وئرديم تانري سلامي اونومدا بوينومدا حقين كلامي اونبيريمده توتدوم دوات قلمي اوخوب ـ اوخوب معني سئچن گونلريم اونايكيمدن گئتديم اوناوچ ياشيما اوندؤردومده اثر وئردي باشيما اونبئشيمده قيزلار گيردي دؤشومه اونآلتيمدا قايناب جوشان گونلريم ايگيرميمده مستان ـ مستان گزرديم يئيرميبئشده غنيم اوخون دوزرديم اوتوزومدا آتلار مينيب اوزرديم اوتوزبئشده ترس ساواشان گونلريم قيرخيمدا قويولوب كاسام دولموشام الليمده اليمه تسبئح آلميشام آلتميشيمدا پيره مريد اولموشام پيغمبر ياشيني ياشان گونلريم يئتميشيمده آغري اندي ديزيمه سكسانيمدا غبار اندي گؤزومه دوغسانيمدا هوش قالمادي اؤزومه عقل هوشدان جدا دوشن گونلريم يوز ياشا يئتيرمن آلارلار جانين اوزاديب قويارلار بيچرلر دونون مختومقولو همراه اولسا ايمانين جان جسددن آيري دوشن گونلريم |
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط رسول چوگان (بندرترکمن) |
|
|
شاعر و عارف بزرگ مسلمان تركمن بيگمان مختومقلي فراغي يكي از چند شاعر سرآمد ترك است؛ او چونان پيامبري برانگيخته شد و حديث عشق در گوش جانها خواند و دلسوزانه و مشفقانه و عاشقانه به راهنمايي قوم خويش پرداخت و ديري است كه رخ در حجاب خاك كشيده است اما يادگار باوقارش چون آفتاب هنوز بر گنبد دوّار ميدرخشد. صداقتي ستودني در سرودههاي او است كه به سادگي انسان را با خويش همدل ميكند و اين صداقت و توفيق ريشه در باوري دارد كه او به حرفهاي خود داشت. او رسالت خويش را در قالب شعر به شيواترين وجه ادا كرد. مختومقلي، هيچ پادشاهي را مدح نكرده است اما ذم چرا! او با چنان شهامتي «فتّاح» را اندرز ميدهد كه گويي هيچ از جانب پادشاه او را تهديد نميكند و ترسي از اريكهي قدرت در دل او نيست. اما مختومقلي قوم خويش را ستوده است، طبيعت بكر تركمنصحرا و گرگان را وصف كرده است و به ستايش خدا و رسول و اولياي او پرداخته است و اين به خاطر آزادگي او است. مختومقلي هرگز دامن لب به ساغر زرّين مي نيالود اما بوسه بر جام بلورين عشق زد و از نخستين عشق پاك خود به «منگلي» تا واپسين عشق خود به حضرت دوست صادق ماند و در اين راه از بسيار چيزها چشم پوشيد و حتي از رسوايي در راه عشق نهراسيد و با شيدايي تمام به دستانسرايي محبوب پرداخت. از اين رو مختومقلي ماندگار و ستودني است. ما از مختومقلي بتي بيروحوجان در تاقچه خيال خويش نميسازيم؛ مختومقلي حقيقتي زنده و جاويد و جاري در زندگي روزمرّهي ما است. او از ميان مردم برآمد و با مردم خويش زيست و با درد و غم و شادي آنها درآميخت و در نهايت در دل يك قوم نجيب و حقدوست به ابديت پيوست و سندي پرارج از فرهنگ درخشان تركان تركمن را به دست آنان سپرد تا هميشهي تاريخ پايا و پويا و جاودان بمانند. مختومقلي، حنجرهي سرخ، سبز و سپيد تركمن است كه خويشتن را سرود و چونان آيينهاي است كه تركمنان زيبا در آن به تماشاي خويش مينشينند و چونان بهشتي است كه گاه دلتنگي شاخهاي از آن برچيده و ميبويند و عطر پاكي و زلالي و زيبايي در جانشان ميدود و با ياد خويش شاد و شاداب ميشوند و آفتاب عشق و در آنان ميدمد. مختومقلي بتي بيروح و جان در تاريخچهي خيال ما نيست او حقيقتي زنده و جاويد و جاري در روح زندگي ما است. شناخت من از مختومقلي ديرسال نيست، شايد براي اولين بار نام مبارك مختومقلي فراغي را در كتاب «گذري بر تاريخ ادبيات و لهجههاي زبان تركي»، نوشتهي دكتر جواد هيئت ديدم و علاقهاي عجيب به او يافتم و در ماهها سراغ ديوانش را از كتابفروشيهاي شهر قم گرفتم اما بسياري از كتابفروشان براي اولين بار نام «مختومقلي فراغي» را ميشنيدند. تا اينكه بعدها نسخهي چاپ انتشارات «حاجي طلايي» را از «انديشهي نو» بهدست آوردم و همهي شعرهاي آن را به لهجهي آذربايجاني زبان تركي درآوردم. يكماه پيش دوست شاعرم اقای قيچیلوئی (جاويد) لطف فرموده و نسخهای كامل از ديوان را برايم تهيه ديد كه هم اكنون مشغول بازخوابيني و آذربايجانجالاشديرماق ديگر اشعار فراغي هستم. من زبان مختومقلي را از خود او آموختم و انس با شعرهايش مرا به دنياي زيبا و جذاب زبان توانمند تركمني برد و آنگاه بسيار افسوس خوردم كه چرا ما از شعرهاي اين شاعر بزرگ و هموطن و همزبان خويش محروم بودهايم! البته اين معضل به خاطر اين است كه ما زبان مادري خويش را در مدرسه به صورت علمي و پايهاي نياموختهايم و طبيعتا نميتوانستهايم به راحتي با آثار شاعران آذربايجاني انس بگيريم چه رسد به آثار نويسندگان و شاعران ديگر اقوام ترك. از ميان شعرهاي آمده در وبلاگ ترجمهي دست و پاشكستهاي از شعر فتاح آوردهايم. اميد ميبرم روزهاي آينده با كمك و همفكري شما خوبان ضعفهاي و كمبودهاي موجود جبران كنم. از ياد نبريم كه شعرهاي مختومقلي را وايد ريتميك و با آهنگي هجايي خواند نه در اوزان عروضي و قواعد زبان تركمني خواند. كساني كه با زبان تركمني آشنا نيستند در مواجهه با اشعار مختومقلي فكر ميكنند كه شعرها وزن ندارند اما بايد دانست كه تركي تركمني نه حروف صدادار در زبان تركمني 18 تا است نه 9 تا . و اين در آذربايجانيزه كردن مشكلاتي را فراهم ميآورد. مختومقلي فراغي، ايرانين انبؤيوك آمما آزتانينميش شاعيرلريندن بيريسيدير، مختومقولونو ايرانين باشقا خالقي تانيميرسادا اونو توركمن قارداشلار اوشاقلاريندان آرتيق تانئييب، حرمتين ساخلاييرلار. ? ايلده اونا بير هفته تركمن صحرانين چئشيدلي شهرلرينده قورولتايلار قوروب عزيزلهييرلر. بو آغيرلاما قورلوشلاري «گنبدقابوس»دا، گرگاندا ? شاعيرين ابدي يوردو اولان آقتوقاي كندينده قورولار. مختومقولو ابديته قاووشدوقدا اونون ياراتديغي سؤيلري توكمن خالقينين اورهگينده ابديت بويوجا ياشاماقا باشلاري. ? گئتديكجه اونون شاني آرتيب، آدي داها اوجالير. مختومقولو توركمنلرين داها آدلي ? سانلي شاعيرلري ساييلير. بو گؤزهل ميللتين شاعيري گركده مختومقولو دك گؤزهللكلر شاعيري اولسون ? اينجه شعرلريني، بو خالقين شانيندا يارادسين. مختومقولونون ديوانين، مختومقولو يارادماييب، مختومقولون بسلهيهن ائل ياراديب ? توركمن خالقي او اولو ديوانين شاعيرلري ساييلر. مختومقولو اؤز خالقينين ديليدير كي ظلمه قارشي، قارانليقلارا قارشي، آلچاغليقلاارا قارشي كسرگي ديليايله چيخيشمادادير. عزيز آذربايجان توركجهسينده دانيشان وطنداشلارين فايدالانماسي ايچون مختومقولونون شعرلري آزجا دئيشيگيلهن آذربايجان ديلينده چؤكورولوب. بو دئييشيكده چاليشميشيق اصلي متينين اصالتين ساخلاياراق قولاي چئشيدليكلري ? آذربايجانجانين اؤزهل قايدالارين ? امانتدارليق ? اثرين اصالتيني قوروماقيلان ? اعمال ائدهك. فراغينين قالين ديوانيندا بئشيوزه ياخين شعرلريندهن بير نئچه سيني اؤز ذوقيميزيلهن سئچيب بوردا گتيريميشيك. عزيز اخوجولاردان ايستهييريك انتقادي باخيشلاريني بيزدن اسيرگهمهسينلر. نئيه كي قصديميز وار يئنيليكده مختومقولونون آذربايجانجالاشميش شعرلريني چاپا تاپشيريب كتاب شكلينده ياياق. ايندي ايسه مختومقولونون آذربايجانجالاشميش شعرلرينده بير نئچهسيني خدمتينيزه تقديم اولونور. بو اميدايله كي بير گون مختومقولونون شعرلريني بوتون خالقيميز تركمنجه اوخويالار.
|
|
+ نوشته شده در
ساعت توسط رسول چوگان (بندرترکمن) |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
اولو تنگرينينگ آدیايله
فرهنگدوستان عزيز و هموطنان گرامی! ما بر آنيم در اين وبلاگ به معرفی فرهنگ قومی تركمن و شاعر پرآوازه و بزرگ ترکمنهای هموطن خود بپردازیم. مختومقلی شاعر پيامآور ترکمنها است. گلسه نوروز عالمه کونه سرای بودنيا هر ييلدا دورت گزک اويت گه يار. بازار چاليش يار. ياز پاسلی گلنده تازه اگن اشيگه بزنيب عالمه گورک بريار. بيک شاهيريميز مختومقلی ننگ آيديشی يالی زمين جنبش ايلاب گوگ ياشل گينيب تازه جان آلب دورمشه بوشلق بريار. يونه زميننگ جنبشی ايچدن بولب , جوشيب , حرکت اديب ير يوزينده آل ياشيل بزنیپ گل بنوشه اووسيب گورينيان بولسه بيز آدملر ياغديی نننگ بوليان اکن ؟! تازه گينيب کوچا چيقماغميز يکه اوزی تازه ليگدن نشان بولرمیقا ؟ اوزگرش طبيعت ده ایچدن باشلنيان بولسه , سونگ صحرا چوللره گل گلالک اووسيب مشک و عنبر کوکرديان بولسه , بيز انسان لره هم البت , ايچگی دويغی لرميز , دوشنجلرميزی اوزگردمک گرکدور . ايچينی آراستالاماديق ناحيلی داشينی آراستالارقا ؟! |
| نوشته های پیشین |
|
9/23/2006 - 10/22/2006 3/21/2006 - 4/20/2006 10/23/2005 - 11/21/2005 6/22/2005 - 7/22/2005 |
|
RSS
|